سالها پس از مرگ پسرم، به یک غریبه با علامت مادرزادی او خدمت کردم - او به من نگاه کرد و گفت: "من تو را می شناسم."
⚡ خلاصه سریع
پانزده سال پس از دفن پسر خردسالش، یک کارگر کافه با غریبهای آشنا میشود که کلمات تکاندهندهاش زخمهای قدیمی را دوباره میگشایند و حقیقتی را آشکار میکنند که هرگز انتظارش را نداشت.